بهاری نو

سلام
الان دارم آخرین متنو توی 86 مینویسم . خیلی دلم گرفته . آدم احساساتی زیادی نیستم ولی الان دارم گریه می کنم . یه جورایی دلتنگ شدم . خیلی دوست داشتم الان توی مدرسه بودم و داشتم با بچه ها مزه میریختیم . یا اتی یا سالارس رو توی بغل می گرفتم وگریه میکردم . دلم خش بود که از 2شنبه مدرسه رو تعطیل کردم ولی الان دارم به دلتنگی واقعی پی می برم . از خیلی از غیر سمپادی هایی که میشناختم خبر ندارم . دوست داشتم که حداقل عید رو به چند نفر پشت تلفن تبریک بگم که الان در دسترس نیستن . هر جور دارم فکرش می کنم می بینم من با تنها چیزی که نمی سازم تنهاییه . هیچ راه حلی ندارم به جز اینکه بیام درد دلامو توی وبلاگ بنویسم تا سبک بشم . امسال یه سال فراموش نشدنی برام بود از جشنواره خوارزمی گرفته تا این اخر کاریا . هر وقت یاد اون لحظه ای میافتم که 3تایی قبل از رفتن روی سن سالن وزارت کشور هم دیگه رو بغل کردیم از خودم می پرسم که دوباره این لحظه ها برام تکرار میشه یا نه . سر قضیه ی ربات فیلم بردار چه غصه ها که نخوردم . آخه فکر کنین گروهی که خودم جمع کردم . استارتش رو من و سید زدیم .... .بگذریم . گذشته ها گذشته
سر قضیه ی وبلاگا چه دردسرا که کشیدم . چون یه مسئولیتی رو دوشم بود باید همه چیزو حل میکردم . چه اشکایی که دیدم از چشم چه کسایی جاری شد . اخرش هم برا خودم گرون تموم شد . سر یه قضیه شخصی چقدر رفتم امامزاده و گریه کردم . دم امامزاده گرم . گریه هامو روی زمین نذاشت . چه شبایی که نماز شب می خوندم و میزدم زیر گریه . چه درد سرایی که کشیدم . چه خون دلایی که خوردم
اروا کلّم شدم رئیس شورا که هزار تا کار برای مدرسه بکنم ولی حتی 10 درصد کارام هم حل نشد . با متالّهی چقدر دویدیم تا حداقل یه غلتی بکنیم ولی نشد . راستش دست و پامون بسته بود . همش آقای دانا فر می گفتن که کارای اداری طول می کشه انجام بشه ولی نه دیگه تا 4ماه اونم یه کار کوچیک .
چقدر اول کارا توی کلاسا غیبت چند تا فرزانگانی ها کردم . یه حرفایی که پشت سر خیلی ها زدم . نمی دونم که از من راضی هستن یا نه ولی الان هر جا هستن ازشون خواهش می کنم که منو ببخشن . ناسلامتی دیگه همه ی ما خواهر و برادر شدیم دیگه نباید پشت سر هم غیبت کنیم
کلّا حرف زیاده ولی نمی دونم از کجاش براتون بگم . از اولش که این وبلاگو زدم برا این بود که خودمو سبک کنم . من با سالاری خیلی رفیقم .اون میدونه . توی لین دل بی صاحب من هزار تا درد و مرضه که می خوام خالیش کنم . همش دارم غصه می خورم . شاید ظاهرم خیلی شاد باشه ولی باطن یه چیز دیگست . نمی دونم سال اینده چی میشه . خدا برام چی نوشته . همش می ترسم که خراب بشه . نمیخوام به قول دکتر شریعتی توی نیمه ی دوم حسرت بخورم . هزار و یکی برنامه دارم که نمی دونم می تونم انجامش بدم یا نه . امشب تا 10.30 با استاندار جلسه داشتیم . اخر کاری نشست روبروی من و غذاشو خورد . واقعا ادم درستیه . همه ی حرفاش منطقیه .
سال جدید المپیاد رو ول نمی کنم . اول المپیاد از همه چیز واجب تره . می خوام سومین اختراعمو با کمک یه نفر تموم کنم. بیشتر کارام هم به این بستگی داره که اونور سال مدیر جدید داشته باشیم یا نه . میخوام هم بچه های خودمونو هم سال اولیامونو توی روباتیک و خوازرمی و ... راه بندازم . مگه من مرده باشم سال دیگه همه ی مسابقات آزمایشگاهی ها از دخترا باشم بعدم جشن بگیرن که .... . تعصبی برخورد نمی کنم ولی این قضیه ی جشنه منو خیلی سوزونده . مگه ما خواهر وبرادر نیستیم . می خوام روابط سیاسیمو هم زیاد کنم . حالا که کم کم پام با چند تا جلسه به استانداری باز شده موقعیتو از دست نمی دم . می خوام توی پژوهشگاه هم یه جورایی المپیادی های دوطرف رو به هم نزدیک کنم تا انشالله ما هم سال دیگه مثل پارسال اصفهان 8تا مدال کشوری داشته باشیم . در ظمن نمی زارم ایجور دختر و پسری بین ما ها باشه . چرا نمی خوان بفهمن که ما 2طرف خیلی می تونیم به هم کمک کنیم .
دوباره رفتم حاشیه . اینا کاراییه که می خوام بکنم که همش با یه جو همت حل میشه . البته تو بعضی موارد کمک خیلی ها رو نیاز دارم که باید بهم کمک کنن به خصوص اونوریا . فقط بگم که دارم اول سال جدید تا چهارم میرم راهیان نور . خیلی حال میده . یه فضای خاص خودشو داره . شما هام دعام کنین که همه حیز طبق مراد پیش بره
سال نوتون مبارک ما رو هم فرا موش نکنین . خاطره های بدو بندازین دور . بیاین تا با هم یکی بشیم
Happy new year![]()
بی زحمت این عکسو اول روی کامپیوتر ذخیره کنید بعد ببینین
آخرین روزا
سلام![]()
ساعت سوم اقای اخوه داشتیم . من که موبایلم تحویل دفتر بود . موبایل یکی دیگه از بچه ها رو گرفتم و شروع کردم به بازی کردن . نامرد چه بازی هایی توی گوشیش داشت . بعد از حل خود آزمایی ها آقای اخوه تصمیم گرفتن که درس جدید رو توی فضای باز بدن . همه ی بچه ها پشت مدرسه جمع شدیم ما نشستیم رو به شیشه های زیر زمین . شیشه ها اینه ای بود . همه شروع کردیم به شکلک در اوردن
. یه عده میمون شده بودن یه عده ... . قرار بود که هر چی وقت اضافی اوردیم بریم ورزش کنیم . خر خونای کلاس ول نمی کردن همش سوال می پرسیدن . همه می خواستیم بریم فوتبال ولی اینا ول نمی کردن . بالاخره بعد از کلی چشم غره و کتک و مداد توی پهلو فرو کردن کلاسو جمع کردیم و تا اونور سال از معلم خداحافضی کردیم
حلا با یه عالمه خوشحالی رفتیم توی دفتر تا توپ بگیریم دیدیم که اقای گرامی یه عده خر خونا رو جمع کرده و داره برای 2تا امتحان تست اونور سال برنامه میریزه . همه اومدن فوضولی . یکی میگفت اقا امتحان شمیمی با ریاضی باشه و یا ...
بعد از کلی سرو صدا یکدفعه یک صدای مهیب به گوش رسید که سکوتی را بر همه جا نشاند . رفتم ببینم چی شده دیدم که حسین رفیعی با اون هیکل 150 کیلویی روی میز مدرسه تکیه داده و شیشه ی وسطش رو خرد کرده . با این انفجار به خود اومدیم . اصلا هدف کلی رو فراموش کرده بودم "گرفتن توپ " یه عالمه دنبال توپ توی دفتر گشتم هیچی پیدا نکردم به قول بوذر روزنه های امید بسته شده بودن که یکدفعه یه توپ مامانی و خوشکل پیدا شد . تا برداشتمش صدای آقای گرامی بلند شد که: دانش اموزان دوم برن طبقه ی دوم(سجع داشت)
از توصیف جلسه بگذریم که جز سرو صدا هیچ چی نداشت . نوبت غذا بود . امروز رحمت الهی زیاد بر سر من نازل شد و 2تا از بچه ها غذاشونو نخوردن . منم از خدا خواسته گرفتم
. بچه ها همه پشت مدرسه جمع شدیم تا غذا هامون رو بخوریم . من به راحتی دوتا غذا رو خوردم ولی شومیش دیگه زیادم بود . با زارعیان نصفه کردیم . امروز حسابی سیر شدم . حالا نوبت مراسم بعد از عذا بود که یه جوری این غذا ها هضم بشه . اول با گیگیلی شروع کردیم .باشروع مراسم صدای گیگیلی همه جا را پر کرد که یکدفعه یه سر از توی پنجره یدفتر بیرون اومد:اقا از شما ها بعیده
. بعد از این مراسم رسیدیم به مراسم سینه زنی و خوندن اشعار گرانقدر ترابی به قدری شور انگیز بود که دوباره همون سر و همون صدا گفت:اقای مشرف بسه . من هم از خدا خواسته تا شناسایی نشده بودم باید فرار می کردم. از این یکی مراسم هم که بگذریم میرسیم به مراسم اصلی امروز که مشرف رو هدف قرار میدادیم و می ریختیم سرش تا بزنیمش . نا مرد زور هممون رو داره با این حال یه دو سه ضربه ای بهش وارد شد
.
ساعت اخر هم که اقای ارثی گفتن از درس 13, 7 تا سوال تستی در بیاریم . متالهی هم که هیچ وقت نه دفتر میاره نه کتاب توی یه برگه سوالایی از قبیل سوال زیر درآورد
نگاه به نا محرم مانند چگونه تیری از جانب شیطان است
1-زهر آلود 2-درد آور 3-سه شعبه
4- سوزش آور
دیگه مچم درد اومد میرم که بخوابم
همیشه بخندین تا زندگی هم بهتون بخنده![]()
قـــــــربـــــانتـــــــــــان![]()
بـــــای![]()
گمگشته برگشت
سلام علیکم جمیعا
الان که دارم اولین پست وبلاگم رو مینویسم هیچی به ذهنم نمیاد فقط نشستم پشت کامپیوتر و د برو که رفتیم .
ماشالله ماشالله اینقدر برو بچ سمپاد یزد در زمینه ی وبلاگ نویسی دارای افتخارات فراوان هستند که ما باید در دهنو ببندیم و فقط نظاره گر باشیم یا اگه خیلی زور بزنیم یه سوراخ لای این وبلاگا پیدا کنیم و همونجا لونه کنیم . اون قدیما توی اینترنیت یه حضور نیمه فعال داشتم . حالا هم که دوباره بر کشتم به خاطر هیجانشه .
اصلا هیجان توی زندگی ادم لازمه . چند وقت پیش که حسینی به دلایلی پشت در دفتر واستاده بود
می خواستن ازش تعهد بگیرن عربشاهی به من گفت: بی چاره تا ازش تعهد نگیرن ولش نمی کنن منم زدم زیر خنده
. گفت مرض چرا می خندی
. منم گفتم که مگه نمی دونی . گفت چی . گفتم بابا من خودم تنا حالا 3 تا تعهد دادم . عرب تعجب کرده بود کفت تو که ... هستی زشت نیست (این تازه این نمونه ی کو چیکش بود
)
بیخیال من کار خودمو میکنم هر چی میخواد بشه , بشه فدای سرم چرا الکی خودمو پیر کنم . درباره ی اسم وبلاگ هم هویجوری به سرم زد منم شک نکردم و گذاشتم . گاهی وقتا یه شعر میگم یه مطلب مینویسم یا یه خبر از سمپاد توی وبلاگ میزنم تا بیکار نباشم . تازه توی نوروز هم بیکار نیستم
فعلا میرم و درس می خونم(از اجایبه که منو اتی درس بخونیم . همیشه تا اومدم ماهی یه بار درس بخونم چوهر خودکارم از تعجب خشکش می زنه
)
فقط یه جمله ی قشنگ از دکتر شریعتی
زندگی دو نیمه است نیمه ی اول درمید نیمه ی دوم و نیمه دوم در حسرت نیمه اول![]()
(پس هیچ وقت کاری نکنیم که تو نیمه ی دوم حسرت بخوریم)![]()
قربــــــــــــــــــــــان همگــــــــــــــــــی
بــــــــــــــای
