دیگه نظرا باز شد فقط جون ماماناتون رعایت کنین من دوباره تو مخمصه گیر نکنم
ادما بعضی وقتا به هم میریزن ...![]()
بعد بعضی دیگرو هم به هم میریزن ...![]()
خواسته یا نا خواسته ...![]()
گاهی بد و گاهی خوب...![]()
بی بخار
از همون اول اسم وبلاگمو گذاشتم بی سرو صدا که یه وبلاگ مال خودم باشه و بی سرو صدا توش کار کنم . هر وقت دلم می گیره یا خوشحالم یا عصبانی بیام توی این کلبه ی تنهاییم و واسه خودم یه چیزایی بنویسم تا دلم باز بشه . یادم میاد یه زمانی به اتی می گفتم که چرا نظرای وبلاگت رو میبندی . ادم اگه ریگی تو کفشش نباشه هیچ غمی نداره . لازم نیست که ازادی بیان رو از همه بگیره . حالا میفهمم که اتی چی می گفت ...
حالا واقعا متاسفم . تقصیر شما ها نیست و تقصیر خودمه که این یه بارو بی دقتی کردم . فکر نمی کردم که یه سو تفاهم ساده اینجوری همه چیزو به هم بزنه . فکر نمی کردم اطرافیانم منو اینجوری فرض کنن که بیام با ابروی کسی بازی کنم (فکر نمی کردم کسی مثل خانومهایی که من فقط سه یا 4 بار دیدمشون تا جزوه ی المپیاد ازشون بگیرم بیان به من بگن که را عاشق من شدی و از این حرفا . یه ضرب المثل قدیمی هستش که میگه هر گردی گردو نیست . حالا همین جا باید بگم که هر ف که ...
شاید این ما جرای ف که توی نظرای پست قبلی گفتم و تعریف کردم به کوچیکیه یه مورچه بود ولی حالا به بزرگیه یه دردسر بزرگ برام شده . من فکر می کردم که بهتون رسونده باشم که من تا حالا عاشق نشدم ولی حالا باید صریح بگم که من تا حالا عاشق کسی نشدم . اصلا به شما چه که من عاشق شدم یا نه ...
یه چیز دیگه هم هستش من خیلی کم نفرین میکنم اید تا حالا تو عمرم 2نفر رو بیشتر نفرین نکردم ولی واقعا امشب توی نماز شب از خدا می خوام که باعث و بانی های ایم سوتفاهم رو یا سر عقل بیاره یبا همین بلا رو یه جایی بدتر سرشون بیاره . تا بیست دقیقه پیش مامانم پیشم بودن و داشتن نماز می خوندن . بهم گفتن که ابوالفضل چراحالت گرفته (من اصولا کم ناراحت میشم ولی حالاداشت اشکم در میومد)بهش یه جمله گفتم : مامان برام دعا کن که خدا کسایی رو که برام دارن مشکل ایجاد می کنن رو یا هدایت کنه یا بعدا بدتر سرشون بیاره و همه ی سوتفاهما برطرف بشه)
مامانم هم به قدری گل هستن که بدون سوال دیگه ای برام سر نماز دعا کردن . به این میگن یه مادر مهربون .از همه ی کسانی که براشون سوتفاهمی پیش اومده خواهش می کنم که یه کمی منطقی باشن . فکر می کردم به من اینقدر اطمینان داشته باشین که اینا رو قبول نکنین .
فقط یه جمله در باره ی عشق
زندگي بايد کرد چه بخواهي چه نخواهي محکوم به زندگی هستي تو در زنداني و خود نمي
داني ولي بدان ازادي در چند قدمي توست و ان در عشق الهيست![]()
بدون هویت ...

می خواستم دیشب آپ کنم چون یه حال و هوای خاصی داشتم و دلم هم گرفته بود که دیدم بهتره نکنم . آخه همه ی وبلاگم می شد غمگین و حالگیری بود . امشب خیلی فول شارژم . می خواتم راجع به چند تا مطلب حرف بزنم . زود تر از یک هم اپ کردم تا جبران قبلی ها باشه.
اولیش که طبق معمول باز شدن مدارس و دوباره گف و گرفتاری و از این حرفاست .
کسی غیره خو نیستد . پروام نبو برم مرسه مامانوم به زور بیدارم کرد وگرنه نمرفتم . توی مرسه هم زنگ اول رو خوابیدم . زنگ دوم رو چو زیس بود با هشیاری کامل گوش دادم(دیگه زبون یزدی بسه) زنگ آخر رو بیسیک داشتیم که عادی گذشت . خیلی ناخشه که درست روز اول مدارس توی سال ۸۷ , زنگ اول ریاضی و آقای خورشید ناخش ترین درس سال رو بدن که هیچ کس چیزی نفهمه . من که سر کلاس خواب بودم .
دیگه جعفر و سفیدکن و عباس هم نیستن که کلاس رو ببریم به اسمون ها . فقط من بودم و سالاری و متالهی و یه عالمه مسئوایت دشوار . بالاخره تونستیم یه کارایی بکنیم که اقای ارثی متالهی رو از کلاس بندازه بیرون " به به به به ... " .
هر چی بد بگم کم گفتم . این دو روز مثل ... بود .تنها ساعتی که حال کردیم زنگ شیمی بود و آقای طاهر نژاد با اون جک های باحالشون . همیشه اول زنگ یه 3 یا 4 تا جک با حال میگن که ادم رو سر حال میاره و تا اخر زنگ فول شارژه .
دومیش سیزده بدره . نمیدونم شما ها کجا رفتین ولی ما که رفتیم به دیارمون زارچ . رفتیم به باغ(همون کرت) بابابزرگم با عمه و عموهام . جاتون خال یه کباب کوبیده ای درست کردیم(چون همه کارش من بودم بهتره بگم کردم)که نگو و نپرس . آخر کار هم همه با هم یه دست والیبال زدیم تو رگ . 3تا تیم بودیم . جوانان پسر , جوانان دختر و میان سالان . به صورتی که نمی دونم بهش چی میگن با هم بازی کردیم .هرتیمی باید 2تا مسابقه داشت . بازی اخر ما بودیم با دخترا که به دلیل دخالت عوامل محیطی و حیاتی(همون جر زنی های معمول) مجبور به بازی مجدد شدی که البته ما توی هر دو بازی هم بردیم . از حق نگذریم عجب بازی داشتن این دخترا . توی تیم خودمون همه تنبل بودن و داشتن وا میرفتن . من و پسر عموم مجبور بودم به خاطر آبرومون که شده همه کارا رو بکنمیم . جالب اینجاست که بعد از بردن ما ما دوتا فقط به دخترا گفتیم خسته نباشید ولی اونایی که شاید حتی دستشون به توپ هم نخورده بود شروع کردن به گفتن جملاتی مثل دماغ سوخته و ... . آخر کار یه دعوایی شد که نزدیک بود مجروح بده
آخریش هم فیلم مرد هزار چهرست . کلا فیلم باحالی بود ولی قسمت اخرش به نظر من شاهکار بود . کل فیلم توی اون دفاعیه ی اخرش خلاصه میشد . واقعا خیلی قشنگ بازی کرد . فکر نمی کردم که بتونه تا این حد احساسی بازی کنه . خرفهاش هم قشنگ بود . وافعا همه ی ما بی دفاعیم . توی روز قیامت جلوی خدا هیچ حرفی نمی تونیم بزنیم . اگه یه نگاه به دور و برمون بکنیم خیلی ها رو میبینیم که اشتباهی هستن .یه مهندس آبدارچی شده . یه دکتر مغازه داره . یه دیپلمه رئیس کار خونست . اینا به این سادگی نیست که ماها بهش نگاه می کنیم . همش باید جواب پس بدیم که اونجا هم بی دفاعیم . بیایم یه جوری زندگی کنیم که در آخر اگه هیچ کاری هم نکردیم بتونیم مثل مهران مدیری با جرات بگیم که:
- خدایا توشاهدی که من هیچ چیز رو خراب نکردم ...
- خدایا تو شاهدی که من هیچ چیز رو برای خودم بر نداشتم ...
- خدایا تو شاهدی که اگه هیچ کار خوبی نکردم هیچ کار بدی هم نکردم ...
- خدایا فقط تو از من راضی باش ...
یه معذرت خواهی هم بهتون بدهکارم که دیر اپ کردم . سعی میکنم دیگه تکرار نشه
منتـــظر بـــــاش اما معطـــل نشو![]()
تحــــمل کن اما توقـــف نــکن![]()
قطعی باش اما لجباز نباش![]()
بگو اري اما نگو حتما![]()
بگو نه اما نگو ابدا![]()
حسی در وجود
سلام
میدونید چرا می خواستم ساعت 3 آپ کنم . میخواستم تا امشب بعد از خوندن یه نماز شب و یه زیارت عاشورا حداقل بتونم دوباره اون فضایی رو که تو شلمچه و طلائیه دیدم و حس کردم رو مجسم کنم که نشد . واقعا باید ادم با پای برهنه روی خاکش راه بره تا معنویت اونجا رو حس کنه . من بچه مذهبی نیستم , وبلاگم هم مذهبی نیست ولی دیدم حیف میشه که نیام و اینا رو بهتون نگم . هر چی هم میگم به خاطر ریا نیست . ته دلم مونده که میگم . بزارین یه مرور کلی از خاطراتم داشته باشم که همه چیز توش هست
توی کل سفر که داشت اعصابم از دست همراهیام خرد می شد . نمی دونید که چی بودن . یه دفعه جو می گرفتشون میزدن و میرقضیدن . من خشکه مذهبی نیستم ولی یه لحظه فکر کنید شما از شلمچه با اون معنویت خاص برگشتین , توی اتوبوس دارن می زنن و می رقصن و می خونن .توی خوابگاه شانس باهامون یار بود که بچه های هیئت انصار المهدی اونجا بودن . وگرنه اونجا هم باید رقص و اواز می دیدیم . شب ها تا 2 بیدار بودیم . نصف شب بلند می شدیم از همه رو بیدار می کردیم و پنج ریالی می گرفتیم
روز اول که رسیدیم رفتیم شوش دانیال و فتح المبین. . روز دوم صبح رفتیم کنار اروند کنار جاتون خالی با اب اروند وضو کرفتیم . یه احساس سبکی به ادم دست میداد . می خواست که خودشو همون جا توی اب رها کنه . خدا می دونست که چند تا غواص توی همین اب شهید شدن .
بعد از ظهر رفتیم شلمچه . می گفتن که شلمچه کربلای ایرانه ولی ... . همین که از اتوبوس بیاده شدم . یه حسی به ادم می گفت که دارم پا میذارم تو کربلا .اخه فاصله ای هم تا کربلا نداشت . با ماشین یک ساعته می رسیدی . کفشا رو در آوردمو راهی شدم . همین که وارد فضای اصلیش شدم دلم ریخت پایین . میدونستم که دیگه نمی تونم جلوی خودمو بگیرم . از بچه ها جدا شدم و سرمو انداختم پایین و شروع کردم به قدم زدن . نه میدونستم مقصدم کجاست نه می دونستم برا چی دارم راه میرم نه ... . فقط راه می رفتمو گریه می کردم . انگار که دارم توی بین الحرمین قدم می زنم . خاکش داشت با ادم حرف میزد . میگفت که تو چه طور روت شده پا بذاری توی کربلا . مگه نمی دونی که اینجا مخصوص عاشقانه . عاشقان پاک امام و شهدا . تو که اینقدر گناه داری . تو که ... .
می خواستم همون جا اب بشم برم تو زمین . ولی حیف که قابل نبودم . اخه اون زمینی بود که با خون شهدا مزین شده بود . من کجا و شهدا کجا...
دیگه پاهام تاب و توان راه رفتن نداشتن . رفتم یه گوشه ای و خودمو روی خاکش رها کردم . عجب خاکی بود . بوی گل یاس میداد . گلهای یاسی که همون جا پرپر شده بودن . ادم میخواست همون جا شهید بشه . اگه توی همون لحظه یه نیم نگاهی به دنیا مینداختی , میفهمیدی که چقدر کثیفه .
بعد از یه مدت حالم جا اومد وضو که داشتم . بلند شدمو همون جا دو رکعت نماز خوندم . وقتی می رفتم توی سجده دیگه دلم نمی خواست بلند بشم . داشتم بوی خاک پاک کربلا رو استشمام می کردم .
بعد از خوندن نماز مفرب و عشا دیگه باید میرفتیم . دیگه تنها نبودم . یه عالمه غم و غصه و امید و ارزو وهر چی که بخوای رو دوشم سنگینی می کرد . یه مقدار از تربت پاکش رو برداشتم و دل کندم و رفتم . توی اتوبوس دیگه هیچ صدایی نمیشنیدم . سرمو تکیه داده بودم به پنجره و فقط گریه . اصلا توی این چند روز کارم فقط گریه بود . وقتی رسیدیم به خوابگاه شامم رو خوردم و گوشه ی حیاط به بچه ها نگاه می کردم که بازی میکردن . حالم گرفته بود . یه سیدی توی هیئت بود که فوق العاده ادم با حالی بود اومد کنارم و ازم دلجویی کرد . منم با حاش درد دل کردم و سبک شدم ولی هنوز...
صبح روز بعد باید می رفتیم منطقه ی زید و طلائیه . هویزه . منطقه ی زید یه منطقه ی عملیاتی بود که چند تا شهید گمنام داشت . یه مسجدی داشت که شهیدای گمنام توش خاک بودن . اقای نجم الهدی هم باهامون بودن . توی این مسجد ایشون نوحه می خوندن و ما سینه میزدیم و من که نشستم یه گوشه ای و اروم دستامو به سینم میزدم . ناسلامتی اومده بودم که سبک بشم ولی نگو که دلم پر تر شده بود . یه تیکه از شعر بود که همش زمزمه می کردم و گریه
اگر دردم دوا میشد چه می شد نصیبم کربلا میشد چه می شد
حالا رسیده بودیم به طلائیه . به طلای ناب پاک طلائیه . سرزمین اقا ابوالفضل . سرزمینی که امام رضا هنگام عبور ازش گفته بودن "که یاران من در اینجا کشته خواهند شد" . من همیشه طلائیه رو بیشتر از جاهای دیگه دوست داشتم . عجب حال و هوایی داشت . فکر کنین اگه شما هم یه دخترو میدیدین که داره از شدت درد و گریه خودشو می زنه . بعد ازش بپرسین که چی شده بهتون بگه که بابای من هم توی همین جا شهید شده اومدم تا بابامو از خدا پس بگیرم چه حسی بهتون دست می داد..........دیگه از طلائیه نگم بهتره
رسیدیم به هویزه . نماز رو که خوندیم رفتیم کنار قبر شهید علم الهدی و مادر بزرگوارشون . فاصله ی دوتاشون حدود ۲متر بود . یه نفر گفت که هر چی از خدا می خواین توی همین فاصله بخواین . عشق و محبتی که بین مادر و فرزنده همه چیزو حل می کنه . حالا دیگه موقش بود که خودمو سبک کنم . هر چی درد داشتمو ازاد کردم تا سبک بشم . اجازه ندادم که باهام به یزد برگردن .
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست![]()
قـــــــربـــــانتـــــــــــان![]()
