گمگشته برگشت
سلام علیکم جمیعا
الان که دارم اولین پست وبلاگم رو مینویسم هیچی به ذهنم نمیاد فقط نشستم پشت کامپیوتر و د برو که رفتیم .
ماشالله ماشالله اینقدر برو بچ سمپاد یزد در زمینه ی وبلاگ نویسی دارای افتخارات فراوان هستند که ما باید در دهنو ببندیم و فقط نظاره گر باشیم یا اگه خیلی زور بزنیم یه سوراخ لای این وبلاگا پیدا کنیم و همونجا لونه کنیم . اون قدیما توی اینترنیت یه حضور نیمه فعال داشتم . حالا هم که دوباره بر کشتم به خاطر هیجانشه .
اصلا هیجان توی زندگی ادم لازمه . چند وقت پیش که حسینی به دلایلی پشت در دفتر واستاده بود
می خواستن ازش تعهد بگیرن عربشاهی به من گفت: بی چاره تا ازش تعهد نگیرن ولش نمی کنن منم زدم زیر خنده
. گفت مرض چرا می خندی
. منم گفتم که مگه نمی دونی . گفت چی . گفتم بابا من خودم تنا حالا 3 تا تعهد دادم . عرب تعجب کرده بود کفت تو که ... هستی زشت نیست (این تازه این نمونه ی کو چیکش بود
)
بیخیال من کار خودمو میکنم هر چی میخواد بشه , بشه فدای سرم چرا الکی خودمو پیر کنم . درباره ی اسم وبلاگ هم هویجوری به سرم زد منم شک نکردم و گذاشتم . گاهی وقتا یه شعر میگم یه مطلب مینویسم یا یه خبر از سمپاد توی وبلاگ میزنم تا بیکار نباشم . تازه توی نوروز هم بیکار نیستم
فعلا میرم و درس می خونم(از اجایبه که منو اتی درس بخونیم . همیشه تا اومدم ماهی یه بار درس بخونم چوهر خودکارم از تعجب خشکش می زنه
)
فقط یه جمله ی قشنگ از دکتر شریعتی
زندگی دو نیمه است نیمه ی اول درمید نیمه ی دوم و نیمه دوم در حسرت نیمه اول![]()
(پس هیچ وقت کاری نکنیم که تو نیمه ی دوم حسرت بخوریم)![]()
قربــــــــــــــــــــــان همگــــــــــــــــــی
بــــــــــــــای
