تبليغاتX
بــــــــــی ســـــــرو صــــــــــدا

آخرین روزا

سلام

دیشب تا ساعت 4 بیدار بودن و داشتم چیزی مینوشتم . نمی دونم چه ج.ری ولی صبح ساعت 7,24 بیدار شدم تا ساعت 7,29 لباسو کیفو همه چیز اماده شد تا برم مدرسه . ساعت 8 رسیدم مدرسه رفتم سر صف صبحگاه  تا دعای صبحگاهی رو بخونم یه دفعه یادم رفته گوشیم رو خاموش کنم . پریدم پایین (از سکو) رفتم اون پشتا و گوشیمو خاموش کردم . مراسم صبحگاه کامل تموم شد و رفتیم سر کلاس . اقای صالح با متانت کامل و بدون هیچ برگه ی امتحانی وارد کلاس شدن از همون اول معلوم بود که کتبی لغو شده پس دیگه ازادی خودمونو داشتیم . بیچاره اقای صالح داشت میمرد از شدت شلوغی . فقط 2 یا سه با جای منو متالهی رو عوض  کرد . حق هم داشت اگه توی یه کلاس منو متالهی کنار هم بشینیم دیگه اون کلاس کلاس نیست(لازم به ذکر است که امروز و کلا تا اخر امسال سالاری و جعفر نیستن اگه اونا بودن دیگه چی میشد) .

ساعت سوم اقای اخوه داشتیم . من که موبایلم تحویل دفتر بود . موبایل یکی دیگه از بچه ها رو گرفتم و شروع کردم به بازی کردن . نامرد چه بازی هایی توی گوشیش داشت . بعد از حل خود آزمایی ها آقای اخوه تصمیم گرفتن که درس جدید رو توی فضای باز بدن . همه ی بچه ها پشت مدرسه جمع شدیم ما نشستیم رو به شیشه های زیر زمین . شیشه ها اینه ای بود . همه شروع کردیم به شکلک در اوردن . یه عده میمون شده بودن یه عده ... . قرار بود که هر چی وقت اضافی اوردیم بریم ورزش کنیم . خر خونای کلاس  ول نمی کردن همش سوال می پرسیدن . همه می خواستیم بریم فوتبال ولی اینا ول نمی کردن . بالاخره بعد از کلی چشم غره و کتک و مداد توی پهلو فرو کردن کلاسو جمع کردیم و تا اونور سال از معلم خداحافضی کردیم

   حلا با یه عالمه خوشحالی رفتیم توی دفتر تا توپ بگیریم دیدیم که اقای گرامی یه عده خر خونا رو جمع کرده و داره برای 2تا امتحان تست اونور سال برنامه میریزه . همه اومدن فوضولی . یکی میگفت  اقا امتحان شمیمی با ریاضی باشه و یا ...

بعد از کلی سرو صدا یکدفعه یک صدای مهیب به گوش رسید که سکوتی را بر همه جا نشاند . رفتم ببینم چی شده دیدم که حسین رفیعی با اون هیکل 150 کیلویی روی میز مدرسه تکیه داده و شیشه ی وسطش رو خرد کرده . با این انفجار به خود اومدیم . اصلا هدف کلی رو فراموش کرده بودم "گرفتن توپ " یه عالمه دنبال توپ توی دفتر گشتم هیچی پیدا نکردم به قول بوذر روزنه های امید بسته شده بودن که یکدفعه یه توپ مامانی و خوشکل پیدا شد . تا برداشتمش صدای آقای گرامی بلند شد که: دانش اموزان دوم برن طبقه ی دوم(سجع داشت)

از توصیف جلسه بگذریم که جز سرو صدا هیچ چی نداشت . نوبت غذا بود . امروز رحمت الهی زیاد بر سر من نازل شد و 2تا از بچه ها غذاشونو نخوردن . منم از خدا خواسته گرفتم . بچه ها همه پشت مدرسه جمع شدیم تا غذا هامون رو بخوریم . من به راحتی دوتا غذا رو خوردم ولی شومیش دیگه زیادم بود . با زارعیان نصفه کردیم . امروز حسابی سیر شدم . حالا نوبت مراسم بعد از عذا بود که یه جوری این غذا ها هضم بشه . اول با گیگیلی شروع کردیم .باشروع مراسم صدای گیگیلی همه جا را پر کرد که یکدفعه یه سر از توی پنجره یدفتر بیرون اومد:اقا از شما ها بعیده. بعد از این مراسم رسیدیم به مراسم سینه زنی و خوندن اشعار گرانقدر ترابی به قدری شور انگیز بود که دوباره همون سر و همون صدا گفت:اقای مشرف بسه . من هم از خدا خواسته تا شناسایی نشده بودم باید فرار می کردم. از این یکی مراسم هم که بگذریم میرسیم به مراسم اصلی امروز که مشرف رو هدف قرار میدادیم و می ریختیم سرش تا بزنیمش . نا مرد زور هممون رو داره با این حال یه دو  سه ضربه ای بهش وارد شد .

ساعت اخر هم که اقای ارثی گفتن از درس 13, 7 تا سوال تستی در بیاریم . متالهی هم که هیچ وقت نه دفتر میاره نه کتاب توی یه برگه  سوالایی از قبیل سوال زیر درآورد

      نگاه به نا محرم مانند چگونه تیری از جانب شیطان است

1-زهر آلود                2-درد آور           3-سه شعبه               4- سوزش آور

دیگه مچم درد اومد میرم که بخوابم

همیشه بخندین تا زندگی هم بهتون بخنده

قـــــــربـــــانتـــــــــــان

بـــــای

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:13 توسط ابوالفضل باقیان |