حسی در وجود
سلام
میدونید چرا می خواستم ساعت 3 آپ کنم . میخواستم تا امشب بعد از خوندن یه نماز شب و یه زیارت عاشورا حداقل بتونم دوباره اون فضایی رو که تو شلمچه و طلائیه دیدم و حس کردم رو مجسم کنم که نشد . واقعا باید ادم با پای برهنه روی خاکش راه بره تا معنویت اونجا رو حس کنه . من بچه مذهبی نیستم , وبلاگم هم مذهبی نیست ولی دیدم حیف میشه که نیام و اینا رو بهتون نگم . هر چی هم میگم به خاطر ریا نیست . ته دلم مونده که میگم . بزارین یه مرور کلی از خاطراتم داشته باشم که همه چیز توش هست
توی کل سفر که داشت اعصابم از دست همراهیام خرد می شد . نمی دونید که چی بودن . یه دفعه جو می گرفتشون میزدن و میرقضیدن . من خشکه مذهبی نیستم ولی یه لحظه فکر کنید شما از شلمچه با اون معنویت خاص برگشتین , توی اتوبوس دارن می زنن و می رقصن و می خونن .توی خوابگاه شانس باهامون یار بود که بچه های هیئت انصار المهدی اونجا بودن . وگرنه اونجا هم باید رقص و اواز می دیدیم . شب ها تا 2 بیدار بودیم . نصف شب بلند می شدیم از همه رو بیدار می کردیم و پنج ریالی می گرفتیم
روز اول که رسیدیم رفتیم شوش دانیال و فتح المبین. . روز دوم صبح رفتیم کنار اروند کنار جاتون خالی با اب اروند وضو کرفتیم . یه احساس سبکی به ادم دست میداد . می خواست که خودشو همون جا توی اب رها کنه . خدا می دونست که چند تا غواص توی همین اب شهید شدن .
بعد از ظهر رفتیم شلمچه . می گفتن که شلمچه کربلای ایرانه ولی ... . همین که از اتوبوس بیاده شدم . یه حسی به ادم می گفت که دارم پا میذارم تو کربلا .اخه فاصله ای هم تا کربلا نداشت . با ماشین یک ساعته می رسیدی . کفشا رو در آوردمو راهی شدم . همین که وارد فضای اصلیش شدم دلم ریخت پایین . میدونستم که دیگه نمی تونم جلوی خودمو بگیرم . از بچه ها جدا شدم و سرمو انداختم پایین و شروع کردم به قدم زدن . نه میدونستم مقصدم کجاست نه می دونستم برا چی دارم راه میرم نه ... . فقط راه می رفتمو گریه می کردم . انگار که دارم توی بین الحرمین قدم می زنم . خاکش داشت با ادم حرف میزد . میگفت که تو چه طور روت شده پا بذاری توی کربلا . مگه نمی دونی که اینجا مخصوص عاشقانه . عاشقان پاک امام و شهدا . تو که اینقدر گناه داری . تو که ... .
می خواستم همون جا اب بشم برم تو زمین . ولی حیف که قابل نبودم . اخه اون زمینی بود که با خون شهدا مزین شده بود . من کجا و شهدا کجا...
دیگه پاهام تاب و توان راه رفتن نداشتن . رفتم یه گوشه ای و خودمو روی خاکش رها کردم . عجب خاکی بود . بوی گل یاس میداد . گلهای یاسی که همون جا پرپر شده بودن . ادم میخواست همون جا شهید بشه . اگه توی همون لحظه یه نیم نگاهی به دنیا مینداختی , میفهمیدی که چقدر کثیفه .
بعد از یه مدت حالم جا اومد وضو که داشتم . بلند شدمو همون جا دو رکعت نماز خوندم . وقتی می رفتم توی سجده دیگه دلم نمی خواست بلند بشم . داشتم بوی خاک پاک کربلا رو استشمام می کردم .
بعد از خوندن نماز مفرب و عشا دیگه باید میرفتیم . دیگه تنها نبودم . یه عالمه غم و غصه و امید و ارزو وهر چی که بخوای رو دوشم سنگینی می کرد . یه مقدار از تربت پاکش رو برداشتم و دل کندم و رفتم . توی اتوبوس دیگه هیچ صدایی نمیشنیدم . سرمو تکیه داده بودم به پنجره و فقط گریه . اصلا توی این چند روز کارم فقط گریه بود . وقتی رسیدیم به خوابگاه شامم رو خوردم و گوشه ی حیاط به بچه ها نگاه می کردم که بازی میکردن . حالم گرفته بود . یه سیدی توی هیئت بود که فوق العاده ادم با حالی بود اومد کنارم و ازم دلجویی کرد . منم با حاش درد دل کردم و سبک شدم ولی هنوز...
صبح روز بعد باید می رفتیم منطقه ی زید و طلائیه . هویزه . منطقه ی زید یه منطقه ی عملیاتی بود که چند تا شهید گمنام داشت . یه مسجدی داشت که شهیدای گمنام توش خاک بودن . اقای نجم الهدی هم باهامون بودن . توی این مسجد ایشون نوحه می خوندن و ما سینه میزدیم و من که نشستم یه گوشه ای و اروم دستامو به سینم میزدم . ناسلامتی اومده بودم که سبک بشم ولی نگو که دلم پر تر شده بود . یه تیکه از شعر بود که همش زمزمه می کردم و گریه
اگر دردم دوا میشد چه می شد نصیبم کربلا میشد چه می شد
حالا رسیده بودیم به طلائیه . به طلای ناب پاک طلائیه . سرزمین اقا ابوالفضل . سرزمینی که امام رضا هنگام عبور ازش گفته بودن "که یاران من در اینجا کشته خواهند شد" . من همیشه طلائیه رو بیشتر از جاهای دیگه دوست داشتم . عجب حال و هوایی داشت . فکر کنین اگه شما هم یه دخترو میدیدین که داره از شدت درد و گریه خودشو می زنه . بعد ازش بپرسین که چی شده بهتون بگه که بابای من هم توی همین جا شهید شده اومدم تا بابامو از خدا پس بگیرم چه حسی بهتون دست می داد..........دیگه از طلائیه نگم بهتره
رسیدیم به هویزه . نماز رو که خوندیم رفتیم کنار قبر شهید علم الهدی و مادر بزرگوارشون . فاصله ی دوتاشون حدود ۲متر بود . یه نفر گفت که هر چی از خدا می خواین توی همین فاصله بخواین . عشق و محبتی که بین مادر و فرزنده همه چیزو حل می کنه . حالا دیگه موقش بود که خودمو سبک کنم . هر چی درد داشتمو ازاد کردم تا سبک بشم . اجازه ندادم که باهام به یزد برگردن .
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست![]()
قـــــــربـــــانتـــــــــــان![]()
